گاهی گمت میکنم.وقتی گم میشی نگران میشم.آشفته و مضطربم.نمیدونم چم میشه.به ثانیه از دست آدما ناراحت میشم.طول میکشه گاهی که یادم بیاد دارمت.گوشه ذهنم دست میکشم و پیدات میکنم.تو برام میخونی و من میشنوم و همه چی یادم میاد.هر چی که بم گفته بودی.هرچی که گفتی و یادم میاد.دیگه خوبم.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
گفته بودم انسان چقدر ذاتا تنهاست؟ آره فک کنم گفته بودم.اما بعضی وقتا این حقیقت بدجوری آزار دهنده میشه. هرچقدرن دورمون شلوغ باشه ، ما موجودات عمیقا تنهایی هستیم.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
همه آدما حرفایی دارن که هیج وقت نمیتونن بزنن.بعضیا با سیگاراشون دودشون میکنن ، بعضیا لای خطای مبهم نقاشی گمشون میکنن ، بعضیا تو دلشون قلمبه میشه و یهو داد میزننشون و میزیزن بیرون ، بعضیای دیگه میشینن مینویسنشون. به این چیزا که فک میکنم ، به نظرم خیلی دردمند میایم.آدمای بیچاره ای هستیم که همش دنبال یه راه چاره میگردیم.دنبال راه فرار برای بهتر شدن وضعیت فعلیمون.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
من سعی میکنم تا جایی که بادم میاد خوابامو بنویسم.دیشب خواب دیدم با یه پسری که هیچ وقت ندیده بودمش پشت پیانو نشستم و اون میزنه و من باش میخونم.واسم آهنگایی که دوس داشتمو میزد و من چقد راضی بودم اون لحظه ها.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
بعضی شبا آدمو تو خودشون میکُشن.تو دیگه هیج وقت از اون شب زنده بیرون نمیری.تصمیمای مهم اکثرا تو همین شبای کشنده گرفته میشن.کُشته شدم شاید.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
صبحی که نیمه خواب بودم ، تو همون ناراحتیِ ناشی از دفوای شب قبلش با دوقلوها ، ساعت و دیدم که ۱۰ و نشون میده ؛ بعد تو ذهنم این اومد : ساعت ۱۰ خدا بغلتون میکنه. ینی هر روز وقتی ساعت میاد رو ۱۰ خدا تموم بنده هاشو بغل میگیره محکم.
برچسب:
نویسنده: النا محبی
خواب مادرجونو دیدم.من و مامان و چنتا از خاله ها تو اتاق تی وی دراز کشیده بودیم. یهو من مادرجونو دیدم بم گفت چادر نمازشو بدم بش.بعد من گفتم مادر جون تو اینجایی؟ هی به بقیه میگفتم شما مادرجونو میبینین؟ اونا نمیدیدنش.من گریه میکردم و میگفتم مادر جون اینجاس. بعد بوسم کرد بغلم کرد.
برچسب:
نویسنده: النا محبی